تبليغاتX
Just one



نوشته هاي بيادماندني

 

 

 

به دوچيزعشق مي ورزم:  يکي تو وديگري وجودتو.

به دوچيز اعتقاددارم:  يکي خدا وديگري تو.

من دراين دنيا دوچيزميخواهم: يکي تو وديگري خوشبختي تو.

من اين دنيا رابراي دوچيز ميخواهم: يکي تو وديگري براي با تو موندن تا هميشه

 

***********

 

بجاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن به جاي سيله اشکي که فردا بر مزارم مي ريزي امروز با تبسمي شادم کن به جاي اون متن هاي تسليت که فردا برايم مي نويسي امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن من امروز به تو نياز دارم نه فردا

 

***********

 

 

ياد گرفتم كه عشق با تمام عظمتش 2 - 3 ماه بيشتر زنده نيست ياد گرفتم كه عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي كه هيچ وقت به هم نمي رسن ياد گرفتم در عشق هيچ كس به اندازه خودت وفادارتر نيست .

 

***********

 

ياد گرفتم همون قدر كه محبت كني، همون قدر ارزشت كم    مي شه و ياد گرفتم كه هر چه عاشق‌تر ، تنهاتر .

***********

 

آري اغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه  نا پيداست ، من دگر

 به پايان نيانديشم که همين دوست داشتن زيباست .

 

***********

 

در را گشودم روي او، ديدم غم است در ميزند .

اي دوستانِ بي وفا ، از غم بياموزيد وفا.

 غم با همه بيگانگي ، هر شب به من سرمي زند .

***********

بد ترين شکل دلتنگي براي يک نفر آنست که در کنار ا و باشي و بداني که هرگز به او نخواهي رسيد .

***********

 

وقتي خدا بهت ميگه  "باشه "  چيزي رو که ميخواي بهت ميده وقتي ميگه  "صبر کن " چيز بهتري بهت ميده وقتي هم ميگه   " نه " داره بهترينو برات آماده ميکنه

***********

 

يکي را دوست مي دارم ولي افسوس او هر گز نمي داند 

 نگاهش مي کنم شايد بخواند از نگاه من که او را دوست        مي  دارم ولي افسوس او هر گز نگاهم را نمي خواند

 بر برگ گل نوشتم که او را دوست مي دارم

 ولي افسوس او گل را بر ذلف کودکي  آ ويخت تا او را بخنداند

       و صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم که او را دوست مي دارم

 ولي ناگه زبر تيره برفي جست روح ماه تابان را پوشاند .

***********

 

 

مي خواستم به شوق اصالت گل تقديمت  کنم

 به بوي گل پيش رفتم

ناگاه

خاري آ مد و گفت : مرا تقديمش کن

تا در چشم  دشمنانش فرو روم ،

ناگاه

پروانه اي بال زنان   آمد گفت: مرا تقديمش کن

 که هر آن دورش بگردم

که اين صدا صداي قلبم بود که مي آمد و گفت مرا تقديمش کن تا هميشه دوستش بدارم  .

 

***********

   قلم سرنوشت با جوهر طلايي مي نوشت! سرنوشت ما آدمارو

         مي نوشت! نوبت به من رسيد. جوهر ريخت و قلم چنين

 نوشت تويي اسير سرنوشت.

***********

 

در شهري به نام عشق کوهي است به نام محبت در اين کوه رودي است به نام صفا در اين رود آبراهي ميرود به نام وفا

 سرا نجام اين آبراه به آبگيري ميريزد به نام وداع

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سروش نیک پور  |